دو شرح و سیزده جواب از قصیدهی بلند ابو المفاخر رازی صفحه 16

صفحه 16

حاسد شوم اخترش مرده دل اندر عذاب

قاصد بد گوهرش زنده سر اندر كفن

شاهد لولاك را روضه پاكش سكون

زاهد افلاك را حضرت پاكش سكن

مادر برهان او كودك انگور را

داده ز بستان عنب برده [50] ز پستان لبن [51].

در صف ميدان مجد جمجمه‌ي مركبش

قوت كش تنگ چشم از نمك ذوالمنن

قنبر [52] آنم كه گفت قصه‌ي اين فضل را

بيش ذهب در ذهاب چون بفزودش ثمن

نقره‌ي خنگ سپهر رانده به ميدان چرخ

زرده‌ي زرها بماند چون خر تو در لجن

راست نشين كج مگو [53] داد حديثي بده

درد من از داغ [54] كيست؟ چون تو نداري دون

عصمت پالوده را روشن و باقيست جان

تهمت آلوده را دردئي فانيست دن

اسم [55] تباهيست ظلم نزد خرد بر امام

نام الهيست حشو سوي خرد بر وسن

او به سر كوثرست، چشمه از آنجا گشاد

چشمه‌ي ابروي اوست بر گذر انجمن

ابروي طاقتش چراست جفت گره چون زره

لاله‌ي لعلش ز چيست، رخ همه چين، چون سفن

آه چه معني بجست بسته سفال از عنب

يا رب و گويي چه خواست بيدتر از نسترن

سلسله‌ي معجزش داده به شمشير رنگ

مالش نيرنگ را ضيغم دشمن فكن

حوصله‌ي دشمنش حاصل دشمن نداشت

خارش نر مادگي تازه شدش چون غبن

كرده به انواع جنس فاتحه‌ي نام تو

آهن و فولاد نرم آتش سوزان ثخن [49].

نيست ابد را به حكم از تو نهان هيچ حكم

نيست ازل را به فغن از تو نهان هيچ فن [50].

كاسه گر سدره نغمه‌ي نعمت شماست

لحن خوش راه راست هر سخن پر فتن

هر كه دمي با شما رطل غمي دركشيد

ديده‌ي عمرش نديد دل به بلا و محن

عطسه‌ي آدم شبي با تو بر آميخت راز

مرغش از آن غنچه كرد غنچه به كار رختن

اي شده چون عقل و روح لقمه‌ي اندام علم

واي [51] شده چون جد و باب طعمه‌ي ارباب ظن

خصمك فيما مضي آن قضا تسمته

اقسم بالله منه، دونك لاتعجلن [52].

تا به تو قربت [53] نجست و از تو عنايت نخواست

آتش جوني [54] نكشت صاحب سلوي و من [55].

گفت «مفاخر!» بخوان تا كه تفاخر كني

مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلن

«فاخر رازي» بگفت بعد چهل سال اين

پير نگشته جوان از كرم ذوالمنن

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه