- مقدمه 1
- خوشا به حال من! 2
- دلتنگ زن و بچه خود هستم 12
- عروس چشم آبی من! 17
- که عشق آسان نمود اوّل! 34
- میترسم شمشیر من خطا رود 40
- از همه غم و غصّهها راحت شدم 46
- به اسیر کن مدارا! 53
- آیا سؤلی دارید که بخواهید بپرسید ؟ 62
- سلام بر فرشتگان خوب خدا! 68
- منابع تحقیق 75
- نویسنده، کتب، ناشر 85
- سامانه پیامکوتاه 30004569 86
- ارتباط با نویسنده 86
- اشاره 86
- ایمیل khodamian@yahoo.com 86
- سایت www.hasbi.ir 86
- درباره نویسنده 86
- کتب فارسی 87
- کتب نویسنده 87
- اشاره 87
- رمان مذهبی 88
- آموزههای دینی 90
- کتب عربی 92
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 94
- نشر وثوق 94
- همراه: 39 58 252 0912 94
- تلفکس: 700 35 77-0253 94
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 95
- خرید اینترنتی: سایت نشر وثوق: www.Nashrvosoogh.com 95
علی(ع) سپاه را حرکت میدهد تا نزد خوارج میرسد، با آنان سخن میگوید و از آنها میخواهد توبه کنند و دست از کشتار مردم بردارند، امّا آنها اصلاً از حرف خود کوتاه نمیآیند.
لشکر کوفه در انتظار است، علی(ع) دستور داده است که آنان، هرگز آغازگر جنگ نباشند.
ناگهان سپاه خوارج هجوم میآورند. در حمله اوّل خود موفّق میشوند گروه زیادی از سپاه کوفه را به فرار، وادار کنند. آنها مغرور از این پیروزی به پیش میتازند و تعدادی از لشکر کوفه را به شهادت میرسانند. در این هنگام است که علی(ع) دست به شمشیر میبرد، معلوم است وقتی ذوالفقار به میدان بیاید، نتیجه جز پیروزی نخواهد بود.
نگاه کن! این مرادی است که همراه علی(ع) به قلب سپاه دشمن حمله میکند!
سپاه خوارج از هم پاشیده میشود، گروهی فرار میکنند و عدّهای که استقامت میکنند به سزای اعمال خود میرسند و جنگ پایان میپذیرد.
علی(ع) دستور میدهد تا به همه مجروحان سپاه خوارج رسیدگی شود و آنها را به افراد قبیله خودشان تحویل دهند.6
* * *
مرادی نزد امام میآید و چنین میگوید:
ــ مولای من! آیا اجازه میدهی تا من زودتر به کوفه بروم؟
ــ برای چه میخواهی زودتر بروی؟