- مقدمه 1
- خوشا به حال من! 2
- دلتنگ زن و بچه خود هستم 12
- عروس چشم آبی من! 17
- که عشق آسان نمود اوّل! 34
- میترسم شمشیر من خطا رود 40
- از همه غم و غصّهها راحت شدم 46
- به اسیر کن مدارا! 53
- آیا سؤلی دارید که بخواهید بپرسید ؟ 62
- سلام بر فرشتگان خوب خدا! 68
- منابع تحقیق 75
- نویسنده، کتب، ناشر 85
- سامانه پیامکوتاه 30004569 86
- اشاره 86
- ایمیل khodamian@yahoo.com 86
- سایت www.hasbi.ir 86
- درباره نویسنده 86
- ارتباط با نویسنده 86
- کتب فارسی 87
- کتب نویسنده 87
- اشاره 87
- رمان مذهبی 88
- آموزههای دینی 90
- کتب عربی 92
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 94
- نشر وثوق 94
- تلفکس: 700 35 77-0253 94
- همراه: 39 58 252 0912 94
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 95
- خرید اینترنتی: سایت نشر وثوق: www.Nashrvosoogh.com 95
ــ میخواهم خبر پیروزی شما را، من به مردم کوفه برسانم.
ــ باشد. تو زودتر به کوفه برو.
علی(ع) دستور میدهد تا سهم غنائم مرادی را تحویل او بدهند. اکنون مرادی صاحب اسبی زیبا است.
او بعد از خداحافظی با امام، سوار بر اسب خود میشود و به سوی کوفه به پیش میتازد.
حسّی غریب به من میگوید که کاش او به کوفه نمیرفت، امّا این چه حرفی است که من میزنم؟ او میخواهد نامش در تاریخ ثبت شود و اوّلین کسی باشد که خبر پیروزی امام را به کوفه میرساند.7
* * *
علی(ع) به فکر دشمن اصلی است، معاویه که تهدید بزرگی برای اسلام به شمار میآید، امّا لشکر کوفه به فکر آسایش است، علی(ع) با آنان سخن میگوید تا خود را برای جهاد دیگری آماده کنند.
آرزوی علی(ع) این است که با لشکر بزرگی به شام برود و معاویه را از حکومت سرنگون کند، امّا افسوس که یاران علی(ع) دلشان برای زن و بچههایشان تنگ شده است و میخواهند به کوفه برگردند، آنها به امام میگویند که به کوفه بازگردیم و بعد از رفع خستگی، با انرژی و روحیّه بهتری به جنگ معاویه برویم.
عروس چشم آبی من!
این صدای مرادی است که در کوچههای کوفه به گوش میرسد: