سکوت آفتاب صفحه 17

صفحه 17

ــ می‌خواهم خبر پیروزی شما را، من به مردم کوفه برسانم.

ــ باشد. تو زودتر به کوفه برو.

علی(ع) دستور می‌دهد تا سهم غنائم مرادی را تحویل او بدهند. اکنون مرادی صاحب اسبی زیبا است.

او بعد از خداحافظی با امام، سوار بر اسب خود می‌شود و به سوی کوفه به پیش می‌تازد.

حسّی غریب به من می‌گوید که کاش او به کوفه نمی‌رفت، امّا این چه حرفی است که من می‌زنم؟ او می‌خواهد نامش در تاریخ ثبت شود و اوّلین کسی باشد که خبر پیروزی امام را به کوفه می‌رساند.7

* * *

علی(ع) به فکر دشمن اصلی است، معاویه که تهدید بزرگی برای اسلام به شمار می‌آید، امّا لشکر کوفه به فکر آسایش است، علی(ع) با آنان سخن می‌گوید تا خود را برای جهاد دیگری آماده کنند.

آرزوی علی(ع) این است که با لشکر بزرگی به شام برود و معاویه را از حکومت سرنگون کند، امّا افسوس که یاران علی(ع) دلشان برای زن و بچه‌هایشان تنگ شده است و می‌خواهند به کوفه برگردند، آنها به امام می‌گویند که به کوفه بازگردیم و بعد از رفع خستگی، با انرژی و روحیّه بهتری به جنگ معاویه برویم.

عروس چشم آبی من!

این صدای مرادی است که در کوچه‌های کوفه به گوش می‌رسد:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه