- مقدمه 1
- خوشا به حال من! 2
- دلتنگ زن و بچه خود هستم 12
- عروس چشم آبی من! 17
- که عشق آسان نمود اوّل! 34
- میترسم شمشیر من خطا رود 40
- از همه غم و غصّهها راحت شدم 46
- به اسیر کن مدارا! 53
- آیا سؤلی دارید که بخواهید بپرسید ؟ 62
- سلام بر فرشتگان خوب خدا! 68
- منابع تحقیق 75
- نویسنده، کتب، ناشر 85
- سامانه پیامکوتاه 30004569 86
- ایمیل khodamian@yahoo.com 86
- ارتباط با نویسنده 86
- اشاره 86
- سایت www.hasbi.ir 86
- درباره نویسنده 86
- کتب نویسنده 87
- کتب فارسی 87
- اشاره 87
- رمان مذهبی 88
- آموزههای دینی 90
- کتب عربی 92
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 94
- نشر وثوق 94
- همراه: 39 58 252 0912 94
- تلفکس: 700 35 77-0253 94
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 95
- خرید اینترنتی: سایت نشر وثوق: www.Nashrvosoogh.com 95
ای مردم! امام و مولای ما در این جنگ پیروز شد و خوارج به سزای کردار زشت خود رسیدند. شادی کنید و جشن بگیرید!
مردم کوفه از خانههای خود بیرون میآیند، مرادی را میبینند که سوار بر اسب در کوچهها میچرخد.
ساعتی میگذرد، دیگر صدای مرادی گرفته است، او تمام این مدّت، فریاد زده و اکنون تشنه شده است، کاش کسی ظرف آبی به او میداد!
او با خود فکر میکند که خوب است برای استراحت به خانه یکی از دوستان خود برود.
ولی بعد از مدّتی زود پشیمان میشود. او باید این خبر را به گوش همه مردم کوفه برساند، باید همه این خبر پیروزی را بشنوند و خوشحال شوند. او میخواهد همه شیعیان را شاد کند.
مرادی همانطور که سوار بر اسب است وارد کوچهای میشود، امّا ای کاش او هرگز وارد این کوچه نمیشد!
او نمیداند که این کوچه، مسیر تاریخ را عوض خواهد کرد.
* * *
خدای من! چه دختر زیبایی!
آیا خواب میبینم؟ این فرشته است که بر بالای بام آمده است یا دخترکی کوفی است؟