سکوت آفتاب صفحه 18

صفحه 18

ای مردم! امام و مولای ما در این جنگ پیروز شد و خوارج به سزای کردار زشت خود رسیدند. شادی کنید و جشن بگیرید!

مردم کوفه از خانه‌های خود بیرون می‌آیند، مرادی را می‌بینند که سوار بر اسب در کوچه‌ها می‌چرخد.

ساعتی می‌گذرد، دیگر صدای مرادی گرفته است، او تمام این مدّت، فریاد زده و اکنون تشنه شده است، کاش کسی ظرف آبی به او می‌داد!

او با خود فکر می‌کند که خوب است برای استراحت به خانه یکی از دوستان خود برود.

ولی بعد از مدّتی زود پشیمان می‌شود. او باید این خبر را به گوش همه مردم کوفه برساند، باید همه این خبر پیروزی را بشنوند و خوشحال شوند. او می‌خواهد همه شیعیان را شاد کند.

مرادی همان‌طور که سوار بر اسب است وارد کوچه‌ای می‌شود، امّا ای کاش او هرگز وارد این کوچه نمی‌شد!

او نمی‌داند که این کوچه، مسیر تاریخ را عوض خواهد کرد.

* * *

خدای من! چه دختر زیبایی!

آیا خواب می‌بینم؟ این فرشته است که بر بالای بام آمده است یا دخترکی کوفی است؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه