سکوت آفتاب صفحه 40

صفحه 40

همه می‌فهمند که دیگر پدر می‌خواهد از این زندان دنیا پر بکشد و برود، به راستی این دنیا با پدر چه کرد؟ روح بلند او چگونه تاب آورد؟ مردم با او چه‌ها کردند؟

می‌ترسم شمشیر من خطا رود

ابن‌ملجم به سوی کوفه پیش می‌تازد، او راه زیادی تا کوفه ندارد، او می‌آید تا به کام خود برسد، او سکّه‌های طلای زیادی همراه خود آورده است تا مهریّه قُطام را بدهد و به عهد خود وفا کند.

نزدیک ظهر او به کوفه می‌رسد، او می‌داند که الان وقت مناسبی برای رفتن به خانه قُطام نیست. او باید تا شب صبر کند. او با خود می‌گوید که خوب است به مسجد کوفه بروم و کمی استراحت کنم.

او به سوی مسجد می‌آید و وارد مسجد می‌شود. اتّفاقاً علی(ع) با چند نفر از یاران خود کنار در مسجد نشسته است. ابن‌ملجم سلام نمی‌کند، راه خود را می‌گیرد و به سوی بالای مسجد می‌رود.

همه تعجّب می‌کنند، این همان کسی است که وقتی اوّلین بار به کوفه آمد این‌گونه به علی(ع) سلام داد: «سلام بر شما! ای امام عادل! سلام بر شما! ای که همچون مهتاب در دل تاریکی‌ها می‌درخشید...».

چه شده است که او حالا حاضر نیست یک سلام خشک و خالی بکند؟

علی(ع) وقتی این منظره را می‌بیند سر خود را پایین می‌گیرد و می‌گوید: «اِنّا للّه و اِنّا اِلیهِ راجِعُون».30

* * *

شب که فرا می‌رسد، ابن‌ملجم به سوی خانه عشق خود حرکت می‌کند، درِ خانه را می‌زند:

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه