- مقدمه 1
- خوشا به حال من! 2
- دلتنگ زن و بچه خود هستم 12
- عروس چشم آبی من! 17
- که عشق آسان نمود اوّل! 34
- میترسم شمشیر من خطا رود 40
- از همه غم و غصّهها راحت شدم 46
- به اسیر کن مدارا! 53
- آیا سؤلی دارید که بخواهید بپرسید ؟ 62
- سلام بر فرشتگان خوب خدا! 68
- منابع تحقیق 75
- نویسنده، کتب، ناشر 85
- ارتباط با نویسنده 86
- ایمیل khodamian@yahoo.com 86
- سامانه پیامکوتاه 30004569 86
- اشاره 86
- سایت www.hasbi.ir 86
- درباره نویسنده 86
- کتب فارسی 87
- کتب نویسنده 87
- اشاره 87
- رمان مذهبی 88
- آموزههای دینی 90
- کتب عربی 92
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 94
- نشر وثوق 94
- همراه: 39 58 252 0912 94
- تلفکس: 700 35 77-0253 94
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 95
- خرید اینترنتی: سایت نشر وثوق: www.Nashrvosoogh.com 95
همه میفهمند که دیگر پدر میخواهد از این زندان دنیا پر بکشد و برود، به راستی این دنیا با پدر چه کرد؟ روح بلند او چگونه تاب آورد؟ مردم با او چهها کردند؟
میترسم شمشیر من خطا رود
ابنملجم به سوی کوفه پیش میتازد، او راه زیادی تا کوفه ندارد، او میآید تا به کام خود برسد، او سکّههای طلای زیادی همراه خود آورده است تا مهریّه قُطام را بدهد و به عهد خود وفا کند.
نزدیک ظهر او به کوفه میرسد، او میداند که الان وقت مناسبی برای رفتن به خانه قُطام نیست. او باید تا شب صبر کند. او با خود میگوید که خوب است به مسجد کوفه بروم و کمی استراحت کنم.
او به سوی مسجد میآید و وارد مسجد میشود. اتّفاقاً علی(ع) با چند نفر از یاران خود کنار در مسجد نشسته است. ابنملجم سلام نمیکند، راه خود را میگیرد و به سوی بالای مسجد میرود.
همه تعجّب میکنند، این همان کسی است که وقتی اوّلین بار به کوفه آمد اینگونه به علی(ع) سلام داد: «سلام بر شما! ای امام عادل! سلام بر شما! ای که همچون مهتاب در دل تاریکیها میدرخشید...».
چه شده است که او حالا حاضر نیست یک سلام خشک و خالی بکند؟
علی(ع) وقتی این منظره را میبیند سر خود را پایین میگیرد و میگوید: «اِنّا للّه و اِنّا اِلیهِ راجِعُون».30
* * *
شب که فرا میرسد، ابنملجم به سوی خانه عشق خود حرکت میکند، درِ خانه را میزند: