- مقدمه 1
- خوشا به حال من! 2
- دلتنگ زن و بچه خود هستم 12
- عروس چشم آبی من! 17
- که عشق آسان نمود اوّل! 34
- میترسم شمشیر من خطا رود 40
- از همه غم و غصّهها راحت شدم 46
- به اسیر کن مدارا! 53
- آیا سؤلی دارید که بخواهید بپرسید ؟ 62
- سلام بر فرشتگان خوب خدا! 68
- منابع تحقیق 75
- نویسنده، کتب، ناشر 85
- اشاره 86
- ایمیل khodamian@yahoo.com 86
- سامانه پیامکوتاه 30004569 86
- ارتباط با نویسنده 86
- سایت www.hasbi.ir 86
- درباره نویسنده 86
- کتب فارسی 87
- کتب نویسنده 87
- اشاره 87
- رمان مذهبی 88
- آموزههای دینی 90
- کتب عربی 92
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 94
- نشر وثوق 94
- تلفکس: 700 35 77-0253 94
- همراه: 39 58 252 0912 94
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 95
- خرید اینترنتی: سایت نشر وثوق: www.Nashrvosoogh.com 95
ای اَصبَغ! با تو هستم، مگر نمیبینی حال امام چگونه است؟ چرا از او چنین خواستهای را داری؟ اگر من جای تو بودم فقط به صورت او نگاه میکردم یا فقط گریه میکردم. حالا چه وقتِ شنیدن حدیث است؟ تو باید عشق و احساس خود را نسبت به امام نشان بدهی.
امّا اَصبَغ مثل من فکر نمیکند، او میداند شیعه واقعی کیست. او در مکتب علی(ع) بزرگ شده است، او به خوبی میداند که علی(ع) همواره دوست دارد شیعه او به دنبال کسب دانش و معرفت باشد. نمیدانم چه شد که شیعه از این آرمان بزرگ فاصله گرفت؟ افسوس که بعضیها شیعه بودن را یک شعار و احساس میدانند و بس!
نمیدانم چرا ما این قدر از شیعیان واقعی، فاصله گرفتهایم؟ چرا فقط به احساس و شعار اهمّیّت میدهیم و کمتر به شعور و آگاهی فکر میکنیم؟ چرا ما این چنین شدهایم؟ چرا؟
* * *
علی(ع) لبخندی میزند و با صدایی ضعیف چنین میگوید:
روز نهم ماه « صَفَر » ، سال یازدهم هجری بود و پیامبر ، بلال را به دنبال من فرستاد. من به خانه پیامبر رفتم، پیامبر در بستر بیماری بود، سلام کردم و جواب شنیدم. پیامبر رو به من کرد و گفت: علی(ع) جان! به مسجد برو و مردم را جمع کن. وقتی همه آمدند، بر بالای منبر من برو و به آنان بگو: «پیامبر مرا نزد شما فرستاده است تا این پیام را برای شما بگویم: هر کس پدرِ خود را به پدری قبول نداشته باشد و اطاعت مولای خود نکند و اجر کسی که برای او زحمت کشیده است را ندهد؛ لعنت خدا و فرشتگان بر او باد».
من به مسجد رفتم و سخن پیامبر را برای مردم بیان کردم، وقتی خواستم از منبر پایین بیایم یکی از جای برخاست و گفت: آیا این پیام تفسیر و شرحی هم دارد ؟
من گفتم نزد رسول خدا میروم و از او سؤل میکنم. از منبر پایین آمدم و به خانه پیامبر رفتم و ماجرا را گفتم. پیامبر به من فرمود که بار دیگر به بالای منبر برو و برای مردم چنین بگو که تو پدر این امّت هستی، تو مولای این مردم هستی، تو کسی هستی که برای این مردم زحمت زیادی کشیدهای.
سخن علی(ع) به پایان میرسد، اکنون دیگر اَصبَغ میداند که پیامبر در روزهای آخر زندگی خود، علی(ع) را به عنوان پدر و مولای امت اسلامی معرّفی کرده است. به راستی علی(ع) برای اسلام و مسلمانان چقدر زحمت کشید، اگر فداکاریهای او در جنگ بدر و احد و خندق و خیبر نبود آیا مسلمانان روی آرامش را میدیدند؟ اگر علی(ع) نبود، کفّار همه مسلمانان را قتل عام میکردند، امّا افسوس که این امّت، قدر زحمات علی(ع) را ندانستند...70