ولایت نامه صفحه 34

صفحه 34

من طولانی گذشت. مراقب هر کسی از اهالی جبال (1) می آمد بودم. ناگهان آن مرد را دیدم که رسید و در پیشانی اش شکافی بود به قدری که گویا دست در آن داخل می شد. چون او را دیدم، به سویش شتافته، گفتم: چه خبر؟ گفت: من به همان مکان رفتم و نوشته را انداختم، عدّه ای از اسب ها به من حمله کردند. کارشان مرا به وحشت انداخت و در برابرشان قدرتی نداشتم. نشستم و یکی از آن ها به صورتم ضربه ای زد. در این حال گفتم: خدایا! مرا از شرّ آن ها حفظ کن؛ سپس، هر یک از آن ها به من یورش می آورد و می خواست مرا بکشد و می رفت. من افتادم.

برادری داشتم. آمد و مرا برد. من بی هوش بودم؛ سپس پی در پی معالجه می کردم تا بهبود یافتم و این اثر در صورت من باقی است و آمده ام تا به او (/ عمر) خبر دهم. گفتم: پیش او برو و ماجرا را به او بگو.

وقتی نزد عمر- که عدّه ای گرد او بودند- آمد و آن چه را اتّفاق افتاده بود، به او خبر داد. عمر با تندی با او برخورد کرد و به او گفت: دروغ می گویی. تو نوشته مرا نبردی. ابن عباس گوید: آن مرد سوگند خورد، به آن خدایی که جز او خدایی نیست و به حقّ صاحب این قبر یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آن چه به او امر کرده بود- که آن نوشته را ببرد،- انجام داده است، و گفت: آن چه می بیند، از آن اسب ها به او رسیده است.

عمر با تندی برخورد کرد و او را از نزد خود بیرون راند. همراه او پیش امیرمؤمنان علیه السلام رفتیم. حضرت علیه السلام تبسّم کرد و فرمود: به تو نگفتم؟! آن گاه رو به


1- 1. جبال، نام شهرهایی است که در اصطلاح عجم به عراق معروفند، و میانِ اصفهان تا زنجان، وقزوین و همدان و دینور و قرمیسین و ری قرار گرفته اند.( معجم البلدان، ج 2، ص 99)
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه