ولایت نامه صفحه 51

صفحه 51

عبور کرد. فرمود: تو آن ها را دیدی؟ گفت: بله. فرمود: به خدا قسم نگذشته اند و هیچ گاه نمی گذرند. پیش خود گفتم: اللّه اکبر، گواهی شخص بر زیان خود کافی است. به خدا قسم اگر از نهر گذشته باشند، با او (علی) جنگی کنم که از هیچ کوششی در آن فرو نگذارم و اگر نگذشته باشند، با نهروانیان به گونه ای جنگ خواهم کرد که خدا داند برای او خشمناک شده ام.

سپس، چندی درنگ نکرده بودم که سوار دیگری به تاخت آمد و با تازیانه خود علامت می داد. چون به علی علیه السلام رسید، گفت: ای امیرمؤمنان! تا همه آن ها عبور نکردند، نیامدم و این پیشتاز لشکر آن هاست که رو کرده است و می آید.

امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: خدا و پیامبرش راست گفتند و تو دروغ گفتی. عبور نکرده اند و نخواهند کرد. پس از آن در میان لشکر ندا داد و آن ها سوار شدند و یاران نزدیک حضرت نیز سوار شدند و به سوی

دشمن حرکت کرد. من- در حالی که دستم در قبضه شمشیر بود- حرکت کردم و با خود می گفتم: در نخستین لحظه ای که دیدم سواری از آن ها پیدا شد- به سبب خشمی که از علی علیه السلام در درونم افتاده بود- با شمشیر براو حمله می کنم.

وقتی به نهر رسید، همه آن گروه پشت نهر بودند و یکی از آن ها هم عبور نکرده بود. علی علیه السلام رو به من کرد. دست بر سینه ام گذارد وفرمود: جندب! شک کردی؟ چطور دیدی؟ گفتم: ای امیرمؤمنان! از شک به خدا پناه می برم و از خشم خدا و خشم پیامبر خدا و خشم امیرمؤمنان علیه السلام نیز به خدا پناه می برم. فرمود:

جندب! من جُز با علم خدا و علم پیامبر کار نمی کنم. در این روز به جندب دوازده ضربه، از ضربه های خوارج، اصابت کرد.

درحدیث دیگری آمده است که جندب گفت: وقتی امیرمؤمنان علیه السلام نهروانیان

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه