ولایت نامه صفحه 87

صفحه 87

عمر گفت: شاهدانی داری؟ گفت: بله. این ها هستند. عده ای که برای قسم آمده بودند، پیش آمده و شهادت دادند، هدف این نوجوان مدّعی این است که، او را در میان قبیله اش رسوا کند. او دختری از قریش است و تا کنون ازدواج نکرده و باکره است. عمر گفت: دست این نوجوان را بگیرید و به زندان ببرید تا از شاهدها پرس و جو کنیم. اگر گواهی آن ها راست شد، بر او حدّ بهتان جاری کنم.

دست آن نوجوان را گرفتند تا به زندان ببرند. امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام در طول راه با آن ها روبرو شد، نوجوان صدا زد: ای پسر عم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله! نوجوانی هستم که به من ستم شده است و همان سخنی را که به عمر گفته بود، برای علی علیه السلام نیز تکرار کرد، آن گاه گفت: و این عمر دستور داده است، مرا به زندان ببرند. علی علیه السلام فرمود: او را برگردانید. چون او را برگرداندند، عمر گفت: من دستور دادم او را به زندان ببرید، او را پیش من برگرداندید؟

گفتند: ای امیرالمؤمنین! علی بن ابی طالب علیه السلام به ما دستورداد که او را پیش تو برگردانیم و از تو شنیدیم که می گفتی: هیچ یک از دستورهای علی علیه السلام را سرپیچی نکنید. در این حال امیرمؤمنان علی علیه السلام آمد و فرمود: مادر این نوجوان را پیش من بیاورید. او را آوردند. حضرت علیه السلام فرمود: جوانک! چه می گویی؟ جوان همان سخن را تکرار کرد. علی علیه السلام به عمر فرمود: به من اجازه می دهی، میان این دو قضاوت کنم؟ عمر گفت: سبحان اللّه چگونه بگویم نه؛ در حالی که شنیدم پیامبر خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: داناترین شما علی بن ابی طالب علیه السلام است.

علی علیه السلام به زن فرمود: شاهدانی داری؟ گفت: بله. افرادی که برای قسم آمده بودند، پیش آمده، به همان گونه اوّل گواهی دادند. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: به خدا قسم، امروز میان شما قضاوتی کنم که مورد رضایت پروردگار از بالای عرش او

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه