کرامات العلویه صفحه 53

صفحه 53

هارون از ديگري پرسيد، گفت بيشتر از هزار حديث در فضيلت علي (ع) از حفظ هستم.

هارون همين سؤال را از ابويوسف نمود. وي پاسخ داد پانزده هزار حديث مُسند و پانزده هزار حديث مرسل درباره آقا علي (ع) از حفظ دارم.

هارون از واقدي پرسيد، او گفت من هم به اندازه ابويوسف وصف آقا علي (ع) را در احايث ديده‌ام.

هارون گفت: آنچه كه گفتيد از شنيده‌هاي شماست، امّا من فضيلتي از آقا علي (ع) را به چشم خود ديده‌ام، همه مشتاق شنيدن شدند.

هارون گفت: روزي حاكم دمشق برايم نامه‌اي نوشت كه خطيبي در اينجا زندگي مي‌كند كه دشمن علي (ع) است و در خطابهايش مرتبا به آقا فحش مي‌دهد، هر چه او را تهديد كرده‌ام فايده‌اي نكرده است چاره چيست؟

من در پاسخ او نوشتم: او را به بغداد نزد من بفرست. وقتي خطيب به اينجا رسيد او را نصيحت كردم و گفتم: چرا با حضرت علي (ع) دشمني داري؟ او گفت: براي اينكه او پدران و اجداد ما را كشته است. گفتم: آنها را به فرمان خدا و رسولش كشته است. گفت بهر حال من دشمن علي (ع) هستم.

من هم دستور دادم كه او را كتك زدند و به زندان بينداختند، همان شب در خواب ديدم كه حضرت خاتم الانبياء (ص) از آسمان فرود آمد در حالي كه پشت سر حضرت، آقا علي و فاطمه زهرا و امام حسن و امام حسين (عليهم‌السلام) و جبرئيل (ع) نيز قرار داشتند همه بطرف قصر من آمدند. جامهايي از آب در دست جبرئيل بود.

حضرت پيغمبر (ص)، شيعيان را يكي يكي صدا زد و آنان را از آب بهشتي سيراب مي‌نمود، از پنج هزار نفري كه در اين اطراف زندگي مي‌كنند تنها چهل نفر را كه من آنها را مي‌شناختم و مي‌دانستم از دوستداران و محبين آقا علي (ع) هستند سيراب شدند.

در اين بين حضرت علي (ع) به پيامبر (ص) فرمود: از اين خطيب بپرسيد من با او چه كرده‌ام؟ خطيب را آوردند، پيغمبر به او فرمود: آيا حيا نمي‌كني؟ خداوندا او را مسخ كن. ناگهان خطيب به شكل سگ در آمد، من از وحشت بيدار شدم و خادم را صدا زده و گفتم: خطيب را بياوريد.

من قصد داشتم خطيب را موعظه كرده و خوابي را كه ديده بودم برايش تعريف كنم. خادم رفت و برگشت و گفت خطيب نيست امّا سگي در زندان است.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه