کرامات العلویه صفحه 63

صفحه 63

گريه‌ام گرفت، دو درهم از مخارج مسافرتم را به او دادم و به راه افتادم. مدتي گذشت مسافرتم به پايان رسيد و از همان راه برگشتم. ديدم آن مرد بينايي‌اش را بدست آورده است. احوالش را پرسيدم. و از او خواستم كه چگونگي شفا يافتن خود را برايم تعريف كند.

گفت: آل محمد (ص) مرا شفا دادند. روزي در همين جا تنها نشسته بودم و ناله مي‌كردم كه ناگهان ندايي از غيب آمد اگر در دوستي علي (ع) صادق هستي چشمان خود را ببند و باز كن.

چشمانم را بستم و پس از لحظه‌اي باز كردم، ديدم جهان روشن است و همه جا را مي‌توانم ببينم. هر چه نگاه كردم گوينده صدا را نديدم. گفتم: اي كسي كه به داد من رسيدي ترا به خدا قسمت مي‌دهم كه خودت را معرفي كن.

ندايي آمد كه من خضر نبي هستم. بدان كه دوستي علي (ع) در دنيا و آخرت انسان را نجات مي‌دهد.

بجلال و قدر خدا قسم نروم ز كوي تو يا علي

كه حيات هستي من بود باميد روي تو يا علي

چو روان من رود از بدن نرود به سير گل و چمن

كه فتاد طاير جان من بكمند موي تو يا علي

من اگر بروي تو مايلم شده نقد عشق تو حاصلم

بخدا كه زنده شود دلم شنود چه بوي تو يا علي

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه