کرامات العلویه صفحه 82

صفحه 82

خاك كف پاي توام يا علي

ديده به خورشيد رخت دوختم

با نگهي سوختن آموختم

سوختن آموختم و سوختم

سوختم و نور بر افروختم‌

غرقاب بلا

مرحوم زاهد متقي عاشق اهلبيت عصمت و طهارت (عليهم‌السلام) ميرزا حسن صديقيان رحمة اللّه عليه پدر بزرگ مولف كه براي والده نقل كرده بود كه يك شب گذرم به جنگل افتاد، هوا تاريك و جنگل وحشتناك، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ولي چون ناچار بودم گذر كردم. كه ناگهان يك سگ بزرگ و قوي هيكل و حاري كه چشمانش قرمز و پر از خون بود و دندانهاي تيزي داشت به من حمله كرد.

رنگم مانند گچ سفيد شد و از ترس سرجايم خشك شده بودم و نمي‌دانستم چه كنم و نزديك به سكته بودم كه يك وقت متوجه شدم دستي از پشت به شانه‌هايم خورد و گوينده را نديدم و فرمود هفت مرتبه اين شعر را بخوان تا نجات پيدا كني.

بغرقاب بلا افتاده‌ام يا مصطفي

دستي به بحر غم گرفتارم علي المرتضي

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه