کرامات العلویه صفحه 85

صفحه 85

عرض كرد: من شاگرد قهوه‌چي بودم مادرم مي‌گفت آرزو دارم تو را داماد كنم. پولي جمع كرده بمادرم دادم دختري را برايم خواستگاري نمود مقدمات عروسي من مهيا شد، شب زفاف ديدم عروس خيلي متوحش است به او گفتم چرا ناراحتي؟

گفت: داستانم را نقل مي‌كنم مي‌خواهي مرا بكشي، بكش و مي‌خواهي ببخشي ببخش من سرمايه بكارتم را از دست داده‌ام و حالا حامله هستم و هيچكس جز خدا نمي‌داند.

من گفتم خداوندا حالا بهترين وقت است كه من براي رضاي تو از اين موضوع صرف نظر كنم و پرده آبروي اين زن را نَدِرَم (يا سَتّار العيوب) اي كسي كه پرده روي عيوب و بديها مي‌پوشاني اي خدا، تو هم روي عيب ما را بپوشان و از سر تقصير ما در گذر، هيچ نگفتم مگر اينكه قول به همسرم دادم كه چنانچه تا بحال كسي ندانسته از حال ببعد هم كسي نخواهد دانست و فردا صبح هم اظهار رضايت كردم تا بحال هم با آن زن زندگي مي‌كنم احدي جز خدا ماجرا را نمي‌داند.

شيخ جعفر مي‌گويد: اي مرد بحق خدا عملي بزرگ انجام دادي و تسليم خدا نمودي حالا بيا دعا كن كه آقا علي (ع) فرموده كه دعاي تو مستجاب است.

قهوه‌چي دست بطرف آسمان بلند كرد و گفت: خدايا مردم محتاج رحمت تواند آقا علي (ع) پيغام داده من دعا كنم از پيشگاه با عظمت تو براي خود و مردم طلب عفو مي‌كنم و در خواستم اينست كه باران رحمت خويش را نازل فرمايي.

هنوز دستهاي مرد قهوه‌چي بلند بود كه ابرها در آسمان ظاهر شد و باران شديدي باريد.

تا صورت پيوند جهان بود علي بود

تا نقش زمين بود و زمان بود علي

بود شاهي كه ولي بود و وصي بود

علي بود سلطان سخا و كرم وجود علي بود

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه