مین منفجر نشد، ولی حرارت اون قسمتی از بدن حاجی رو سوزونده بود. الآن هم موقّتاً توی بهداری بستریه. هر کاری کردیم قبول نکرد برگرده عقب. راستی به یکی از بچه ها هم پیغام داده بود که به شما بگه بری پیشش بهداری. مثل این که باهات کاری داشت.
وقتی وارد بهداری شدم، لبخندهای همیشگی حاجی باز هم تازگی داشت.
علی! حوصله داری؟
بله حاجی جان! خیلی.
می خواستم ادامه حدیث رو با هم بخونیم.
حاجی! خیلی دوست دارم پیشت بمونم، امّا می ترسم حالت بدتر بشه. می ترسم بهت فشار بیاد.
نه علی جان! خودت که می دونی اینا باعث آرامشه، شروع کنیم؟