می گرفت. بعد از نماز با لبخند همیشگی به طرفم اومد. گفتم: حاجی! خیلی مشکوکی! نکنه خبراییه؟ امشب خیلی نوربالا می زنی!
چشماشو به زمین دوخت و گفت: وقت رفتن نزدیکه. دیشب حسین رو تو خواب دیدم. بهش گفتم: بی انصاف! مگه قرار نبود با هم بریم؟ رفتی و سراغی از ما نگرفتی. اشک تو چشماش حلقه زده بود. آروم با لباس قشنگش گوشه چشمشو پاک کرد. نفسی کشید و گفت: خُب چه خبر؟ بچه ها چیزی احتیاج ندارن؟ راستی علی! دنبال کسی می گردم که یه حدیث رو براش بگم. حاضری اونو امانتی پیش خودت نگه داری؟
منم که عاشق حالات نورانی حاجی بودم، انگار قند توی دلم آب شد. گفتم: چرا نه؟
به پیشنهاد حاجی، کنار نیزارهای نیم سوخته ای که کنار مسجد مقر بود، قرار