خنکای چشمه حیات می رساند. دعوتش از ما، همه آسمان ها و زمین را پر کرده و هر لحظه انتظار پاسخ گفتنِ ما را می کشد.
رسیدن به شهر آرمانی و موعود، با او ممکن می شود و سقوط در چاله بی انتهای نابودی، در فاصله گرفتن از اوست. غم او، بیراهه رفتن ماست و صدایش به گوش می رسد وقتی که چشم را بسته ایم و نمی دانیم عاقبت این رفتن کجاست.
صدایش به گوش می رسد که می گوید: «شما برای بهترین و زیباترین فصل آفریده شده اید؛ پس بیایید از مسیر اصلی پیش روید، پوست بدنتان طاقت آتش گداخته های راه را ندارد.»
علی آروم با خودش زمزمه می کرد: «آتش گداخته، گداخته...»