روز تاریک صفحه 3

صفحه 3

گذاشتیم. فردای اون روز حاجی زودتر از من اون جا منتظرم بود.

سلام حاجی! شرمنده اگه دیر کردم.

نه دیر نشده. آماده ای؟

بله.

می دونی چرا محل قرار رو این جا انتخاب کردم؟ این جا منو یاد یه خاطره ای می اندازه.

حاجی جان! چه خاطره ای؟

یاد یه صبر عجیب و بغض سنگین. یاد این که چون وصیت شده تکلیف، سکوته، حتی کتک زدن عزیزترین خلق خدا و خودت رو شاهد باشی؛ ولی صبر کنی و صبر کنی و صبر کنی...

منتظر این حرفا نبودم. منظور حاجی رو متوجه شدم. او با گفتن هر کلمه، هق هق گریه امانش نمی داد. دائم اشکاشو که مثل ابر بهاری می ریخت، با چفیه پاک می کرد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه