منطقه چهارم
وقتی به سنگر مقر رسیدم، بچه ها دور حاجی رو گرفته بودند و هر کدوم به نحوی دل تنگی شونو برای فرمانده، شرح می دادند. جمعیت اطراف او که کم شد، حاجی به طرفم اومد. گویا اونم مثل من خیلی دلش برام تنگ شده بود. ناخودآگاه با دیدنش از شوق به گریه افتادم!
بِهِم گفت: علی! دوست داری حدیث را ادامه بدیم؟