کاروانیانی که برای تجارت یا مسافرت به شام می روند یا از شام باز می گردند، در کنار این دیرها، که خود به خود آبادی های کوچکی اند، به استراحت می پردازند.
حوادثی که در این سفر برای پدرت رخ داد، برای من بسی شگفتی زا بود. سه حادثه ی مهم را که هر سه بیانگر یک واقعیت عجیب بود، برایت تعریف می کنم تا بدانی چرا من سخت شیفته ی پدرت شدم.
حادثه ی نخست همان است که خزیمه شاهد آن بود. خزیمه یکی از خویشاوندان نزدیک من است که حرمت مرا بسیار پاس می دارد و هر گاه به نزد من می آید، من هم در حقش نیکی می کنم. هنگامی که می خواستم کاروان را راهی سفر کنم، از او هم که مرد جهان دیده و شجاعی بود، درخواست کردم تا محمد و پیشکارم می سره را در این سفر همراهی کند. او هم پذیرفت و با آن ها همراه شد.
از آن سو، خزیمه علاقه ی شدیدی به محمد داشت و از این که در این سفر همراه اوست، خرسند و خوشحال بود.
اینک، ماجرا را به نقل از خزیمه برایت نقل می کنم :
من، به خاطر علاقه ای که به محمد داشتم و نیز به خاطر سفارشی که شما به من کرده بودی، پیوسته مراقب او بودم. می کوشیدم هیچ گاه او را تنها نگذارم. هنگامی که کاروان در یکی از مناطق می ان سرزمی ن حجاز و شام، برای استراحت اطراق کرده بود، حادثه ای رخ داد که محبت و ارادت مرا به محمد دو چندان کرد.
داستان از آن قرار بود که دو شتر از شتران کاروان که متعلق به شما بود، هنگام استراحت کاروانیان، به دلیلی که ندانستیم، رَم کردند و به