سرعت به سوی می سره دویدند. می سره نیز از ترس جان، بی آن که بداند چه می کند، ناخواسته به سوی محمد دوید و در همان حال ترس و دهشت، با فریاد از محمد مدد خواست.
با شنیدن صدای فریاد کمک خواهی می سره، محمد، آرام به سوی شتران سرکش رفت و دست بر پشت آنان نهاد و در همان حال سخنی بر زبان راند که ندانستیم چه گفت. ناگاه شتران صدایی از خود درآوردند و آرام شدند.
من با دیدن این صحنه ی شگفت، یقین کردم که محمد یک انسان معمولی نیست و صاحب کرامت است. از این رو بر مراقبت و محافظت از او افزودم.
کاروان به راه خود ادامه داد تا آن که به سرزمی ن شام رسید و در کنار دیر راهبی اطراق کرد. کاروانیان طبق معمول، پراکنده شدند و هر یک به جانبی رفتند تا استراحت کنند یا کارهای شخصیشان را انجام دهند.
محمد نیز زیر درختی آرمی د. درختی که پدرت زیر آن آرمی ده بود، درخت خشک و بی برگ و باری بود. هنگامی که محمد زیر آن درخت نشست، به ناگاه درخت به صورت معجره آسایی سبز شد و شاخه هایش برگ و بار داد و شگفت انگیز آن که می وه ها بر شاخه هایش نمودار گشت و شاخه های بلند و پربرگش بر سر محمد سایه افکند.
راهب مسیحی که از درون دیر، این صحنه ی شگفت را می دید، به سرعت از صومعه به زیر آمد و دوان دوان به سوی محمد شتافت و به