با دخترم زهرا سلام الله علیها صفحه 13

صفحه 13

سرعت به سوی می سره دویدند. می سره نیز از ترس جان، بی آن که بداند چه می کند، ناخواسته به سوی محمد دوید و در همان حال ترس و دهشت، با فریاد از محمد مدد خواست.

با شنیدن صدای فریاد کمک خواهی می سره، محمد، آرام به سوی شتران سرکش رفت و دست بر پشت آنان نهاد و در همان حال سخنی بر زبان راند که ندانستیم چه گفت. ناگاه شتران صدایی از خود درآوردند و آرام شدند.

من با دیدن این صحنه ی شگفت، یقین کردم که محمد یک انسان معمولی نیست و صاحب کرامت است. از این رو بر مراقبت و محافظت از او افزودم.

کاروان به راه خود ادامه داد تا آن که به سرزمی ن شام رسید و در کنار دیر راهبی اطراق کرد. کاروانیان طبق معمول، پراکنده شدند و هر یک به جانبی رفتند تا استراحت کنند یا کارهای شخصیشان را انجام دهند.

محمد نیز زیر درختی آرمی د. درختی که پدرت زیر آن آرمی ده بود، درخت خشک و بی برگ و باری بود. هنگامی که محمد زیر آن درخت نشست، به ناگاه درخت به صورت معجره آسایی سبز شد و شاخه هایش برگ و بار داد و شگفت انگیز آن که می وه ها بر شاخه هایش نمودار گشت و شاخه های بلند و پربرگش بر سر محمد سایه افکند.

راهب مسیحی که از درون دیر، این صحنه ی شگفت را می دید، به سرعت از صومعه به زیر آمد و دوان دوان به سوی محمد شتافت و به

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه