حضورش رسید و گفت: تو را به لات و عزّی سوگند می دهم که بگویی تو کیستی؟
محمد چون نام لات و عزی را شنید، به راهب گفت: مادرت به عزایت بنشیند، هیچ کلمه ای نزد من سخت تر و سنگین تر از این دو کلمه نیست که عرب بر زبان می راند.
راهب هم خود این را می دانست. او می خواست به این وسیله او را بیازماید و بنگرد و یقین کند که آیا آن چه را که دیده و یافته درست است یا خیر. راهب در همان حال و هنگام که از دیر به زیر آمد و به سوی محمد شتافت، صفحه ای سپید در دست داشت که یک بار به آن می نگریست و بار دیگر به چهره ی محمد. سپس چشم به او دوخت و دیده از او برنگرفت و در همان حال گفت: به خدایی که انجیل را نازل فرموده است، او خودش است.
من که متوجه حرکت و حضور پرشتاب راهب شده بودم، چون این سخن را شنیدم، چنان پنداشتم که راهب قصد سویی نسبت به محمد دارد؛ از این رو دست به قبضه ی شمشیر بردم و آن را از نیام برکشیدم و با صدای بلند فریاد برآوردم که ای آل غالب [ ای آل قریش ] به فریاد برسید.
کاروانیان به شتاب از هر سو، به جانب ما دویدند و فریاد برآوردند و در همان حال از من پرسیدند: چه چیزی تو را ترسانده است؟
راهب چون نگرانی و دهشت من و هجوم کاروانیان را دید، به شتاب به درون صومعه گریخت و درِ صومعه را بست و از بلندای ساختمان