از آن سو در همان ایام، آوازه ی امانتداری و صداقت پدرت همه جا پیچیده بود. من نیز مانند بسیاری دیگر از مردم مکه، او را می شناختم. او به « محمّد امی ن » نامور گشته بود. یک روز ابوطالب، که عمو و سرپرست او و سالار و سرور قریش بود، نزد من آمد. از من خواست تا برادرزاده اش را به عنوان سرپرست یکی از کاروانهای تجاریم به کار بگمارم. آخر می دانی، مردم این سرزمی ن، اغلب تاجرند و من هم بزرگترین تاجر زن و بلکه یکی از بزرگترین و شریف ترین و ثروتمندترین تاجران عرب ام. همه ساله، در دو نوبت، کاروانی بزرگ برای تجارت به راه می اندازم و مردانی را اجیر می کنم و از آنان در امر تجارت خویش بهره می برم و آنان را نیز از سودی که نصیبم می شود، بهره مند می کنم. (1) رسم من چنان است که به افرادی که ایشان را برای کار می گماردم، رسیدگی خوبی می کنم. برای همی ن بسیاری از افراد مایل اند تا کارگزار من باشند. (2)
علت م_راجعه ی جناب اب_وطالب به من به آن خاط_ر ب_ود که چون « محمد امی ن » به سن ازدواج و تشکیل خانواده رسیده بود، عموی گرامی ش به او فرموده بود: من می خواهم تو ازدواج کنی؛ اما از آن سو، دستم تهی است و نمی توانم از نظر مالی به تو کمکی کنم. خوب است به نزد خدیجه _ که از خویشاوندان ماست _ برویم و از او بخواهیم تا با یکی از کاروان های تجاریش همراه شوی و به این وسیله پولی فراهم کنی تا بتوانی همسری برگزینی.
آن روز یکی از روزهای فراموش نشدنی زندگی من بود. هنگامی که شنیدم جناب ابوطالب بزرگ قریش و سرور بنی هاشم، برای دیدن
1- کشف الغمه:1 508؛ بحارالانوار:16 8.
2- کشف الغمه:1 508؛ بحارالانوار:16 8.