- آغاز سخن 3
- فصل اوّل: توحید و یکتاپرستی 16
- فصل دوم: یادی از پدر 27
- فصل سوم: جایگاه امامت 32
- فصل چهارم: علی (علیه السلام) و شجاعتش 37
- فصل پنجم: فتنه گری شیطان 47
- فصل ششم: ظلم حکومت 55
- فصل هفتم: فریاد اعتراض 65
- فصل هشتم: جواب به یک فریب 79
- فصل نهم: گفتگو با علی(علیه السلام) 98
- بخش اول: منابع خطبه 110
- اعتبار خطبه (منابع، سند، طبقه) 110
- اشاره 110
- بخش دوم: اسناد خطبه 114
- بخش سوم: طبقات راویان خطبه 118
- منابع تحقیق 123
تو این ویژگی های پیامبر را یادآوری می کنی، همه این مردم پیامبر را می شناختند. پیامبر، پدر تو بود نه پدر آنان، پیامبر با علی(علیه السلام)عقد برادری خواند و علی(علیه السلام) را برادر خود خطاب کرد، پیامبر هیچ کس دیگر را برادر خود نخواند.
چقدر زیباست که تو این نسبت را به او داری. آری، تو دختر پیامبر هستی و به راستی که چقدر این انتساب با شکوه است و جای افتخار دارد.
* * *
بانوی من! تو نگاهی به تاریخ داری، شاید این حکومت، تاریخ را منحرف کند و چنین بگوید: «زنی ناشناس با ابوبکر مخالفت کرد»، تو فریاد برمی آوری و می گویی: «من فاطمه ام»، همه تو را به خوبی می شناسند و بارها از پیامبر شنیده اند که فرمود: «فاطمه پاره تن من است، هر کس او را بیازارد مرا آزرده است».(1)
بعد از آن از مهربانی پیامبر سخن می گویی، آیه 128 سوره توبه را می خوانی، آنجا که خدا چنین می گوید: «پیامبری از میان شما برگزیدم که رنج و سختی های شما بر او ناگوار است و به هدایت و رستگاری شما بسیار علاقه مند است و نسبت به مؤمنان مهربان است»، همه به یاد مهربانی های پیامبر افتادند، تلاش های پیامبر را به یاد آوردند و به فکر فرو رفتند که چرا پاسخ مهربانی های پیامبر را این گونه دادند؟ پیامبر از دنیا رفت و غیر تو فرزندی از او باقی نمانده است، پس چرا این امّت با تو این گونه رفتار کردند، به خانه ات هجوم بردند و با این که می دانستند تو پشت در ایستاده ای، آتش افروختند... چرا این مردم چنین کردند؟ چرا؟
* * *
12 فَبَلَّغَ الرِّسَالَهَ صَادِعاً بِالنِّذَارَهِ مَائِلًا عَنْ مَدْرَجَهِ الْمُشْرِکِینَ ضَارِباً ثَبَجَهُمْ آخِذاً بِأَکْظَامِهِمْ دَاعِیاً إِلَی سَبِیلِ رَبِّهِ (بِالْحِکْمَهِ وَ الْمَوْعِظَهِ الْحَسَنَهِ) یُکسِر الْأَصْنَامَ وَ یَنْکُثُ الْهَامَ حَتَّی انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ حَتَّی تَفَرَّی اللَّیْلُ عَنْ صُبْحِهِ وَ أَسْفَرَ
1- . ثمّ دعا فاطمه(علیها السلام) فأخذ کفّاً من ماء فضرب به علی رأسها، وکفّاً بین ثدییها، ثمّ رشّ جلده وجلدها، ثمّ التزمها فقال: اللّهمّ إنّها منّی وأنا منها...: المصنّف للصنعانی ج 5 ص 488، مجمع الزوائد ج 9 ص 208، الأحادیث الطوال ص 140، المعجم الکبیر ج 22 ص 412، المناقب للخوارزمی ص 340، کشف الغمّه ج 1 ص 361; فاطمهٌ بضعهٌ منّی، یؤذینی ما آذاها: مسند أحمد ج 4 ص 5، صحیح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذی ج 5 ص 360، المستدرک للنیشابوری ج 3 ص 159، شرح نهج البلاغه ج 16 ص 272، تاریخ مدینه دمشق ج 3 ص 156، تهذیب الکمال ج 35 ص 250; فاطمهٌ بضعهٌ منّی، یریبنی ما رابها، ویؤذینی ما آذاها: المعجم الکبیر ج 22 ص 404، نظم درر السمطین ص 176، کنز العمّال ج 12 ص 107، وراجع: صحیح البخاری ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذی ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباری ج 7 ص 63.