آئینه عفاف صفحه 123

صفحه 123

1- 28. از حافظ.

حدیث فضل

مهی که چشم مه و ستاره، به خلوت او گذر ندارد

بغیر معمار آفرینش، ز طینت او خبر ندارد

چنان ز عصمت نقاب دارد، که شرم از او آفتاب دارد

صبا به کویش نمی برد ره، خرد ازو پرده برندارد

مسنج با علم و عقل جاهش، که علم و عقلست عذر خواهش

مجو در آئینه ی خیالش، که وهم از آنسو گذر ندارد

عفاف ازو اعتبار گیرد، وقار ازو برگ و بار گیرد

جهان و ایمان و صبر و تقوی، زنی چنین نامور ندارد

صفاش جز مصطفی نداند، وفاش جز مرتضی نداند

بجز خدیجه زنی به دامن، گلی فروزان گهر ندارد

سرور جان رسول رویش، بتول نامش بتول خویَش

که گلبن احمدی جز این گل، طراز بستان دگر ندارد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه