آئینه عفاف صفحه 149

صفحه 149

آنکه در گوش جان او مانده است

ناله های دل علی، چاه است

اینکه بر لب رسیده، جان علی است

دل گمان می کند هنوز، آه است!

خون شد، از سینه ی تو بیرون ریخت

حق ز حال دل تو آگاه است

آنکه بعد از کبودی رخ تو

با خسوف آشتی کند، ماه است

قصه را تازیانه می داند

در و دیوار خانه می داند

ساز غم گر ترانه ای می داشت

آتش دل، زبانه یی می داشت

چون زبان دل آتش افشان بود

کوه غم گر دهانه یی می داشت

کاش مرغ غریب این گلشن

الفتی با ترانه یی می داشت

یا علی! با تو بود همسایه

اگر انصاف، خانه یی می داشت

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه