آئینه عفاف صفحه 162

صفحه 162

به روی شانه ها تابوت می رفت!

گذشته نیمه یی از شب، دریغا

رسیده جان شب بر لب، دریغا

چراغ خانه ی مولاست خاموش

که شمع انجمن آراست خاموش

فغان تا عالم لاهوت می رفت

به روی شانه ها تابوت می رفت

علی زین غم چنان ماتست و مبهوت

که دستش را گرفته دست تابوت!

شگفتا! از علی با آن دلیری

کند تابوت زهرا دستگیری؟!

به مژگان ترش یاقوت می سفت

سرشک از دیده می بارید و می گفت

که: ای گل نیستی تابوت بویم

مگر بوی تو از تابوت بویم!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه