آئینه عفاف صفحه 164

صفحه 164

گل خود را به زیر گل نهان دید

بهار زندگانی را خزان دید

شد از سوز درون شمع مزارش

علی با آب و آتش بود کارش

چنان از سوز دل بی تاب می شد

که شمع هستی او آب می شد

غم پروانه اش بی تاب می کرد

علی را قطره قطره آب می کرد

چو بر خاک مزارش دیده می دوخت

سراپا در میان شعله می سوخت

علی از هستی خود دست می شست

گل خود را به زیر خاک می جست

مگر او گیرد از دست علی دست

که دشمن بعد او، دست علی بست

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه