آئینه عفاف صفحه 227

صفحه 227

شد پدرش میهمان هیچ نبودش طعام

داد به من چادرش از جهت اضطرار

تا بفروشم به زر وز ثمن آن برم

طرفه طعامی لطیف پیش خداوندگار

خواجه ی دکان نشین عالم تورات بود

دید به سوی کتاب دیده چو ابر بهار

از صحف موسوی چند ورق باز کرد

تا که به مقصد رسید مرد صحایف شمار

رو به سوی انس کرد گفت که این، جامه من

از تو خریدم به چار پاره درم یکهزار

قصه ی این چادر پرده نشین رسول

گفته به موسی به طور حضرت پروردگار

گفته که پیغمبر دور پسین را بود

پرده نشین دختر فاطمه ی با وقار

روزی از آنجا که هست مقدم مهمان عزیز

مر پدرش را فتد بر در حجره گذار

فاطمه را در سرا هیچ نباشد طعام

تا بنهد پیش باب خواجه ی روز شمار

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه