آئینه عفاف صفحه 229

صفحه 229

گفت انس را یهود چون برسی در حرم

خدمت او عرضه کن تا که مرا هست بار؟

رفت انس در حرم قصه به زهرا بگفت

گفت که تا من پدر، را کنم آگه ز کار

فاطمه پیش پدر حال یهودی بگفت

گفت پذیرفتمش گو انس او را درآر

شد انس آواز داد تا که درآید یهود

یافته اندر دلش نور محمد قرار

سر بنهاد آن جهود بر قدم عرش سا

کرد ز خاک درش فرق سرش تاجدار

لفظ شهادت بگفت باز برون شد به کوی

طوف کنان بر زبان نام خداوندگار

می شد و می گفت کیست همچو من اندر جهان

از عرب و از عجم دولتی و بختیار

فاطمه مولای من دختر خیر البشر

من به غلامی او یافته این اعتبار

بر سر بازار و کوی بود در این گفت و گوی

تا که بگسترده شد ظلله نصف النهار

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه