آئینه عفاف صفحه 248

صفحه 248

شرار فتنه برگ و بار تو سوخت

اگر چه برگ و بار عشق بودی

گیسوی خورشید

غمی که گیسوی خورشید را پریشان کرد

چها به سینه ی سوزان سوگواران کرد

خزان گرفت اگر از بهار رونق گل

چه رخنه ها که در اندیشه ی زمستان کرد

ز دیده خون جگر ریخت بر زمین گلشن

به زیر خاک گل خویش را چو پنهان کرد

هنوز درد دل دریائی اش شررها داشت

اگر ز سوز جگر گریه ی فراوان کرد

نشست بر سر قبر حبیبه اش زهرا

ز گریه دامن شب را ستاره باران کرد

جهانی از غم و اندوه تا افق می سوخت

علی، نگاه چو بر وسعت بیابان کرد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه