آئینه عفاف صفحه 386

صفحه 386

مرا گفت ای اسامه این قدر نیز

چو باید مُرد هست این هم بسی چیز

چو پا و دست و روی و جسم و جانت

نخواهد ماند گو این هم ممانت

جگر گوشه ی پیمبر را عروسی

چو زین سان است تو در چه فسوسی

خاتون جنت

فاطمه خاتون جنت ناگهی

پیش سید رفت در خلوتگهی

گفت کرد از آس دستم آبله

یک کنیزک از تو می خواهم صله

تا مرا از آس رنجی کم رسد

تا کیم از آس چندین غم رسد

وی عجب در پیش صدر روزگار

بود آن ساعت غنیمت بی شمار

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه