آئینه عفاف صفحه 508

صفحه 508

بی ولایش طاعتی نبود قبول کردگار

حب او هم منجی دنیا و هم عقباستی

آنکه نشناسد ورا کور است و نبود این عجب

تیره نور شمس اندر چشم نابیناستی

آه از آن ساعت که آن مظلومه با صوت حزین

بانگ واغوثاه، او را از جگر برخاستی

کای پدر بنگر که بشکستند پهلوی مرا

شوهرم اکنون اسیر فرقه ی اعداستی

زین مصیبت نی بود تنها «کریمی» اشکبار

جمله ذرات جهان در ماتم و غوغاستی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه