- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
نمیدانم آیا خبر رفتن قبیله غَطَفان به یهودیان رسیده است یا نه؟ حتماً نگهبانانی که بالای قلعهها هستند متوجّه جای خالی آنها شدهاند.
باید صبر کنیم ببینیم، برای جنگ به بیرون از قلعه خواهند آمد یا نه؟
ساعتی میگذرد، هنوز هیچ خبری نیست. جنگجویان یهود نمیخواهند از قلعهها بیرون بیایند.
آنجا را نگاه کن! درب قلعه باز میشود و گلّه گوسفند همراه با همان چوپان سیاهپوست بیرون میآید و درب قلعه بسته میشود. گویا یهودیان یقین دارند که پیامبر هرگز این گوسفندها را غارت نخواهد کرد. گلّه گوسفند از کنار ما عبور میکند و به سوی چراگاه میرود.
چند روز میگذرد، یهودیان فعلاً خیال جنگ ندارند و درون قلعههای خود پناه گرفتهاند. آذوقه و غذا در لشکر اسلام رو به اتمام است. در این فصل زمستان چیزی جز علف برای خوردن پیدا نمیشود. بعضی از افراد به خاطر خوردن علفها دچار بیماری شدهاند.
هر روز صبح گلّه گوسفند از کنار ما عبور میکند و ما با گرسنگی به آنها نگاه میکنیم. ما برای جنگیدن، نیاز به غذای مقوّی داریم؛ امّا هیچ کس به آن گوسفندان، دست درازی نمیکند.31 * * * گروهی خدمت پیامبر میرسند، و از او میخواهند برای آذوقه و غذای لشکر اسلام فکری بکند. اگر این طور پیش برود تا چند روز همه قدرت خود را از دست خواهیم داد. با ضعف و گرسنگی نمیتوان به جنگ یهودیان رفت.
پیامبر دست به دعا بر میدارد و از خداوند میخواهد که از خزانه غیب، روزیِ تازهای برای ما برساند.32
لبخند بر چهره پیامبر نمایان میشود. او به مسلمانان وعده میدهد که به زودی خداوند روزی آنها را میرساند.
خورشید غروب میکند و هوا تاریک میشود. هر شب گروهی تا صبح در اطراف اردوگاه نگهبانی میدهند تا مبادا یهودیان شبیخون بزنند. امشب هم نوبت من و توست که نگهبانی بدهیم.
لشکریان در خیمهها خوابیدهاند. ما آتشی روشن کردهایم تا قدری گرم شویم.