- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
بگیریدش! نگذارید فرار کند!
این صدای یکی از نگهبانان است. چه خبر شده است؟ یک سیاهی آن طرف راه میرود.
همه شمشیر میکشند و به سوی او میدوند. حتماً یکی از یهودیان است که نقشهای در سر دارد و میخواهد به مسلمانان آسیبی بزند. نکند برای جاسوسی آمده باشد؟
یکی فریاد میزند: شمشیرت را بیانداز و دستت را بالا بگیر تو محاصره شدهای!
آن یهودی هم دستش را بالای سرش میگیرد. جلو میرویم، او هیچ سلاحی همراه ندارد. خطری ما را تهدید نمیکند.33
در این هنگام عُمَر بن خَطّاب از راه میرسد. گویا او هم سر و صدای ما را شنیده است. وقتی نگاه او به این مرد یهودی میافتد دستور میدهد: «زود گردنش را بزنید».
یکی از نگهبانان شمشیر خود را بالا میبرد تا او را به قتل برساند. مرد یهودی میگوید: این کار را نکنید، من برای یاری شما آمدهام. خواهش میکنم فقط مرا پیش محمّد ببرید.34
چند نفر از نگهبانان میگویند شاید او راست بگوید! آیا بهتر نیست او را نزد پیامبر ببریم؟
به سوی خیمه پیامبر حرکت میکنیم، آن مرد یهودی هم همراه ماست. آیا در این وقت شب پیامبر بیدار است؟
نزدیک خیمه پیامبر که میرسیم متوجّه میشویم او مشغول خواندن نماز شب است. بعد از لحظاتی ما این مرد را نزد پیامبر میبریم.