- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- رمان مذهبی 140
- کتب فارسی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
وقتی نگاه آن یهودی به پیامبر میافتد میگوید:
ــ ای محمّد! من از قلعه «نطاه» آمدهام. امشب مردم آنجا به قلعه دیگر رفتهاند.
ــ برای چه؟
ــ یهودیان قلعه «نطاه» را خالی کردهاند. شما میتوانید فردا آنجا را تصرّف کنید.
ــ در آن قلعه چه چیزی هست؟
ــ در آنجا انبارهای آذوقه زیادی هست. خرما و عسل و انواع مواد خوراکی در آنجا یافت میشود. همچنین در آن قلعه، سلاحهای زیادی هم وجود دارد. ساکنان آنجا فرصت نداشتند که آنها را با خود ببرند.
همه با شنیدن این خبر خوشحال میشوند. مرد یهودی ادامه میدهد:
ــ فردا من همراه شما میآیم و شما را به آن قلعه راهنمایی میکنم.
ــ به امید خدا ما فردا به آنجا میرویم.
ــ من از شما خواستهای دارم که جانِ مرا در امان بداری.