- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
ــ من به تو امان میدهم.
ــ دلم میخواهد به همسرم نیز امان بدهی. او اکنون در یکی از قلعههاست.
ــ باشد، همسر تو هم در امان است.35
لبخندی بر لبهای این مرد مینشیند. ظاهراً این مرد دلش به اسلام مایل شده است. این کار خداست که دلها را منقلب میکند!
پیشبینی میکنم که این مرد روزهای خوبی را کنار همسرش زیر سایه ایمان به خدا و پیامبر سپری خواهد کرد. او امشب خدمت بزرگی به اسلام کرد؛ امّا به راستی چرا عُمَر بن خطّاب میخواست این مرد را به قتل برساند؟
اگر او امشب کشته میشد معلوم نبود وضعیّت ما فردا چگونه میشد، گرسنگی همه ما را از پا در میآورد.
اکنون یک سؤل ذهن مرا مشغول کرده است: چرا یهودیان تصمیم گرفتهاند از قلعه «نطاه» بیرون بروند؟
هر چه فکر میکنم به نتیجهای نمیرسم، با خود میگویم که خوب است این سؤل را از همان مرد یهودی بپرسم.
نزد او میروم و او برایم چنین میگوید: «سران یهود به یاری جنگجویان قبیله غَطَفان دل خوش بودند؛ امّا وقتی آنها فرار کردند به این فکر افتادند که نیروهای قلعه قَموص را زیادتر کنند، برای همین دستور انتقال نیروها را دادند».
به یاد آن میافتم که قلعه قَموص مهمّترین قلعه این سرزمین است. در این قلعه رهبران بزرگ و فرماندهان یهود مستقر هستند. آنها میخواهند نیروی دفاعی زیادتری در این قلعه باشد برای همین نیروهای قلعه «نطاه» را به آنجا منتقل کردهاند. * * * خورشید روز ششم طلوع میکند و ما آماده میشویم تا همراه پیامبر به سوی قلعه «نطاه» برویم.