- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- کتب فارسی 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- همراه: 39 58 252 0912 147
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
صبح روز هفتم فرا میرسد. میتوان به راحتی پیشبینی کرد که امروز روز سرنوشت سازی است. امروز اوّلین روزی است که لشکر اسلام با لشکر یهود رو در رو میشود.37
نگاه کن! چوپان یهودی با گلّه گوسفند به این سو میآید. او اینجا چه میخواهد؟
من به سوی او میروم و به او میگویم:
ــ اینجا اردوگاه لشکر اسلام است، برای چه اینجا آمدهای؟
ــ میخواهم محمّد را ببینم، همان که شما او را پیامبر خدا میدانید.
ــ با او چه کار داری؟
ــ میخواهم سخن او را بشنوم و ببینم حرف او چیست؟
ــ چطور شد این تصمیم را گرفتی؟
ــ من یهودی هستم و سالهاست که چوپانی میکنم. بزرگان یهود به من گفته بودند که محمّد شخصی ستمکار است؛ امّا این مدّت با این که یارانش گرسنه بودند هیچ کس به گوسفندان دست درازی نکرد. آیا چنین شخصی میتواند ستمکار باشد؟ من خودم دیدم که یک سیاهپوست مثل من اذان گوی اوست. او بین سیاه و سفید فرقی نمیگذارد.
خبر آمدن این چوپان به پیامبر میرسد. دستور میدهد تا او را به خیمهاش ببرند.