سرزمین یاس صفحه 33

صفحه 33

چوپان وارد خیمه پیامبر می‌شود، سلام می‌کند و می‌نشیند. پیامبر با محبّت و فروتنی به او جواب می‌دهد. چهره نورانی پیامبر او را مجذوب خود کرده است.

او سؤل می‌کند و جواب می‌شنود. آرامشی وصف ناشدنی را تجربه می‌کند. اشک در چشمانش حلقه می‌زند.

لحظه‌ای فکر می‌کند و سرانجام مسلمان می‌شود. خوشا به حال او که این چنین راه سعادت را می‌یابد.

اکنون او رو به پیامبر می‌کند و می‌گوید: «این گوسفندان در دست من امانت هستند با آنها چه کنم؟».

پیامبر نگاهی به او می‌کند و می‌گوید: «ای جوان! این گلّه، امانتی است که در دست تو است. برو امانت خود را تحویل بده و بعداً به اینجا بیا».

او سخن پیامبر را قبول می‌کند و گلّه گوسفندان را به سوی قلعه حرکت می‌دهد.38

من خیلی نگران هستم، چون نگهبانان از بالای قلعه دیدند که این جوان پیش پیامبر رفت.

نکند وقتی او نزدیک قلعه بشود خطری او را تهدید بکند!

برای این جوان تازه مسلمان چه کاری می‌توانیم بکنیم؟ بیا از صمیم دل برای او دعا کنیم.

جوان با گلّه به سوی قلعه می‌رود. هنوز تا قلعه فاصله‌ای باقی مانده است که او می‌ایستد و جلوتر نمی‌رود.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه