- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
چوپان وارد خیمه پیامبر میشود، سلام میکند و مینشیند. پیامبر با محبّت و فروتنی به او جواب میدهد. چهره نورانی پیامبر او را مجذوب خود کرده است.
او سؤل میکند و جواب میشنود. آرامشی وصف ناشدنی را تجربه میکند. اشک در چشمانش حلقه میزند.
لحظهای فکر میکند و سرانجام مسلمان میشود. خوشا به حال او که این چنین راه سعادت را مییابد.
اکنون او رو به پیامبر میکند و میگوید: «این گوسفندان در دست من امانت هستند با آنها چه کنم؟».
پیامبر نگاهی به او میکند و میگوید: «ای جوان! این گلّه، امانتی است که در دست تو است. برو امانت خود را تحویل بده و بعداً به اینجا بیا».
او سخن پیامبر را قبول میکند و گلّه گوسفندان را به سوی قلعه حرکت میدهد.38
من خیلی نگران هستم، چون نگهبانان از بالای قلعه دیدند که این جوان پیش پیامبر رفت.
نکند وقتی او نزدیک قلعه بشود خطری او را تهدید بکند!
برای این جوان تازه مسلمان چه کاری میتوانیم بکنیم؟ بیا از صمیم دل برای او دعا کنیم.
جوان با گلّه به سوی قلعه میرود. هنوز تا قلعه فاصلهای باقی مانده است که او میایستد و جلوتر نمیرود.