- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
هرگز نمیتوان به این قلعه نفوذ کرد، دیوارهای آن، بسیار بلند و محکم است. آخر چگونه ما میتوانیم سنگهای به این محکمی را خراب کنیم؟
در این میان، یکی از یهودیان نگاهش به چوپان سیاه میافتد. از این که او مسلمان شده بسیار ناراحت میشود. تیری را به سوی او پرتاب میکند. تیر میآید و به او اصابت میکند.
تیر به جای حسّاسی خورده است، خونریزی او شدید است. زمین با خون او سرخ شده است، مسلمانان میدوند تا او را نجات بدهند؛ امّا دیگر دیر شده است. روح او به سوی بهشت پر کشیده است.
درگیری ساعتی طول میکشد، ایستادگی هیچ فایدهای ندارد، لشکر اسلام از روی ناچاری، عقب نشینی میکند و به اردوگاه خود باز میگردد.
یهودیان خیلی خوشحال هستند که توانستند در روز اوّل جنگ مسلمانان را شکست بدهند.
فریاد شادی یهودیان در فضا میپیچد، آنها خودشان هم باور نمیکردند به این راحتی لشکر اسلام را شکست بدهند.41
یهودیان خیال میکنند که مسلمانان نیروی ذخیره زیادی در اردوگاه دارند برای همین از دنبال کردن مسلمانانِ فراری خودداری میکنند و به سوی قلعه خود میروند.
سعد بن عُبادِه با لشکر شکست خورده به اردوگاه بر میگردند. تعداد مجروحان زیاد است.
یادت هست وقتی از مدینه حرکت کردیم گروهی از زنان مدینه همراه ما بودند. اکنون آنها مداوای مجروحان را آغاز میکنند.
اکنون پیکر چوپان سیاه را به سوی اردوگاه میبرند. به پیامبر خبر میرسد، پیامبر نگاهی به او میکند و میگوید: «او چه مسلمان خوبی بود! میبینم که فرشتگان، خاک از چهره او پاک میکنند».42