- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
ای حَسّان! تو خودت را با این شعر جاودانه کردی.
کاش من میتوانستم اوجِ زیبایی شعر تو را به زبان فارسی بیان کنم؛ امّا هرگز نمیشود همه زیبایی یک شعر را در ترجمه آن بیان کرد.
رسم است که وقتی شاعری برای بزرگی شعر میگوید به او پاداشی میدهند؛ امّا امروز پیامبر به تو پاداش نمیدهد. تو با دست خالی آمدی و با دست خالی هم بر میگردی!
به دنبالت میآیم. میخواهم تو را در آغوش بگیرم و ببوسم. تو یادِ مولای مرا برای همیشه زنده نگه داشتی.
از تو سؤل میکنم چرا پیامبر به تو پاداشی نداد؟ و تو به من لبخند میزنی و هیچ نمیگویی.
تو میخواهی خودم به پاسخ این سؤل برسم. من فکر میکنم. پیامبر با این کار میخواست پیامی به تاریخ بدهد. من باید آن را کشف کنم.
و باز هم فکر میکنم و سرانجام آن را مییابم: در میان این مردم شاعران دیگری بودند؛ امّا چرا فقط تو برای علی(ع) شعر گفتی؟ چرا بقیه آنها شعری نسرودند؟
آری، هر کسی توفیق ندارد برای علی(ع) شعر بگوید. باید برای این کار انتخاب بشوی.
تو قبل از این که شعر خود را برای پیامبر بخوانی پاداش خود را گرفتی. وقتی دیگران در فکر خال و ابرویِ یار خود هستند، تو میآیی و برای علی(ع) شعر میگویی! این به این معناست که تو را انتخاب کردهاند.
به خدا قسم وقتی کسی برای علی(ع) قدمی بر میدارد، شعری میگوید، قلمی میزند، اگر همه دنیا را به پایش بریزی کم است. او نباید خودش را ارزان بفروشد که خیلی ضرر میکند!