- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
بعد از لحظاتی، جعفر از راه میرسد، پیامبر به استقبال او رفته و او را در آغوش میگیرد و پیشانی او را میبوسد.104
نگاه کن! اشک شوق در چشمان پیامبر حلقه میزند و رو به جعفر میکند و میگوید: ای جعفر! نمیدانم امروز خدا را به کدامین نعمت شکر کنم؛ به بازگشت تو از حبشه یا به فتح خیبر به دست برادرت علی؟105
جعفر لبخندی میزند، اکنون برادرش علی(ع)، او را در آغوش میگیرد، تمام وجود آنها از عشق به یکدیگر لبریز شده است.
نگاه کن! جعفر به سوی اسب خود میرود، و بعد از لحظهای برمیگردد. بستهای روی دست گرفته و به این سو میآید. او چنین میگوید: «ای رسول خدا! وقتی میخواستم از حبشه بیایم، نجاشی، پادشاه حبشه این پارچه زرباف را به من داد تا به شما تقدیم کنم».
پیامبر در حقّ نجاشی دعا میکند. و هدیه او را از جعفر میگیرد.
همه نگاهشان به این پارچه گرانقیمت است. در بافتن این پارچه از طلا استفاده شده است.
در این هنگام پیامبر رو به همه میکند و میگوید: «این پارچه قیمتی را به کسی میدهم که خدا و مرا دوست دارد و خدا و من هم او را دوست داریم».
همه نگاهها به سوی علی(ع) میرود. مردم دیگر میدانند که منظور پیامبر از این سخن علی(ع) است.
اکنون علی(ع) جلو میرود و پیامبر این هدیه ارزشمند را به او میدهد.106 * * * پیامبر از آمدن جعفر خیلی خوشحال است، برای همین رو به جعفر میکند و میگوید: ای جعفر آیا میخواهی به تو هدیه ارزشمند بدهم؟
جعفر در جواب میگوید: آری.