- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- رمان مذهبی 140
- کتب فارسی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
خوب است برخیزم و در بیرون خیمه قدری قدم بزنم.
از آن طرف صدایی به گوشم میخورد. گویا دو نفر با هم سخن میگویند:
ــ دیدی علی امروز چه کرد؟ همه با چشم خود دیدند که چگونه درب قلعه را از جا کند. اکنون هیچ آبرویی برای ما نمانده است. ما فرمانده شکست خورده هستیم و علی سردار فاتح خیبر!
ــ چرا این موضوع برای شما اینقدر بزرگ شده؟ من نقشهای دارم. ما میتوانیم این کار علی را کوچک جلوه بدهیم. باید تلاش کنیم تا تاریخ طوری نوشته شود که ما میخواهیم!
ــ یعنی چه؟ مگر میشود حقیقت را مخفی کرد؟
ــ ما باید به فکر آینده باشیم. ما باید تلاش کنیم تا آیندگان از حقیقت ماجرای امروز با خبر نشوند.
ــ آخر چگونه میشود این کار را کرد؟
ــ برای هر کاری راهی وجود دارد. ما باید به یک نفر پول بدهیم و از او بخواهیم تا همیشه از فتح خیبر سخن بگوید. او باید هر جا مینشیند بگوید: مردم! کاش شما میبودید در روز خیبر میدیدید که علی چگونه در خیبر را از جا کند. او باید به عنوان راویِ خیبر شناخته شود.
ــ فایده این کار چیست؟
ــ به زودی عدّهای نویسنده پیدا میشوند که میخواهند در مورد خیبر کتاب بنویسند. آن وقت آنها سراغ همین راویِ خیبر میآیند که ما او را درست کردیم. او فتح خیبر را آن طوری میگوید که من میگویم.