- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- کتب نویسنده 140
- رمان مذهبی 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
ــ مگر تو فتح خیبر را چگونه میگویی؟
ــ همه عظمت امروز در این بود که علی درب قلعه خیبر را از جا کند. ما باید این کار را کوچک جلوه بدهیم. من دوست دارم که آیندگان باور کنند که اندازه درب قلعه خیبر، 2 متر طول و 1 متر عرض داشته و پهنای آن هم فقط 10 سانتیمتر بوده است!
ــ این ممکن نیست! این اندازهای که تو میگویی اندازه درِ یک اتاق است، نه در بزرگترین قلعه خیبر!
ــ ما باید قصّه خیبر را طوری بگوییم که همه باور کنند! مثلاً میگوییم که در هنگام جنگ، سپرِ علی از دستش افتاد، علی با کمال شجاعت به طرف درب قلعه رفت و آن را از جا کند و به جای سپر استفاده کرد.111
ــ آن وقت به طور ناخودآگاه همه باور میکنند که درب خیبر به اندازه یک سپر بوده است!
ــ حالا یک کم از سپر بزرگتر باشد اشکال ندارد.
ــ واقعاً که تو هوش زیادی داری. یادم باشد حتماً برایت اسپند دود کنم!!
ــ البته این کارها خرج دارد. آیا حاضر هستی پول خرج کنی؟ باید از جیب خودت مایه بگذاری.
ــ این را از من به یادگار داشته باش! بهترین راه برای تحریف حقیقت این است که به گفتن قسمتی از آن اکتفا کنی. هرگز با حقیقت مخالفت نکن، بلکه قسمتی از آن را بگو! باور کن به هدف خودت میرسی.
من از شنیدن این سخنان بسیار تعجّب میکنم، آخر چرا اینها میخواهند حقیقت را مخفی کنند؟ آیا آنها در نقشه خود موفّق خواهند شد؟ * * * ــ چقدر میخوابی! ساعت هشت صبح است و تو هنوز خواب هستی!