سرزمین یاس صفحه 67

صفحه 67

ــ راست می‌گویی، همسفر!

با شنیدن صدای تو از جا بلند می‌شوم. به بیرون خیمه می‌آیم. نگاهی می‌کنی و می‌فهمی که من حالم گرفته است. غمی پنهان را در وجودم می‌خوانی.

با هم قدم می‌زنیم. ناگهان نگاهم به «ابو رافع» می‌خورد. او یکی از علاقمندان علی(ع) است. با خود می‌گویم خوب است پیش او بروم و ماجرای دیشب را به او بگویم.

نزد او می‌روم و با او سخن می‌گویم. او به فکر فرو می‌رود. بعد از لحظاتی خنده‌ای می‌کند و می‌گوید: من فکر خوبی دارم. باید چند نفر از مسلمانان را جمع می‌کنیم و برویم درب قلعه خیبر را از زمین بلند کنیم».

ابورافع با شش نفر از دوستان خود به سوی قلعه خیبر می‌روند. او به من می‌گوید:

ــ تو قلم و کاغذ خود را بردار و همراه ما بیا. باید حواست باشد که اندازه درب قلعه را ننویسی.

ــ چرا؟

ــ زیرا اگر این کار را بکنی نوشته تو را از بین خواهند برد!

ــ چه کسی این کار را خواهد کرد؟

ــ کسانی که دیشب آنها را دیده‌ای. وقتی بفهمند تو می‌خواهی دروغ آنها را آشکار کنی برایت درد سر درست خواهند کرد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه