- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- رمان مذهبی 140
- کتب نویسنده 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
ــ راست میگویی، همسفر!
با شنیدن صدای تو از جا بلند میشوم. به بیرون خیمه میآیم. نگاهی میکنی و میفهمی که من حالم گرفته است. غمی پنهان را در وجودم میخوانی.
با هم قدم میزنیم. ناگهان نگاهم به «ابو رافع» میخورد. او یکی از علاقمندان علی(ع) است. با خود میگویم خوب است پیش او بروم و ماجرای دیشب را به او بگویم.
نزد او میروم و با او سخن میگویم. او به فکر فرو میرود. بعد از لحظاتی خندهای میکند و میگوید: من فکر خوبی دارم. باید چند نفر از مسلمانان را جمع میکنیم و برویم درب قلعه خیبر را از زمین بلند کنیم».
ابورافع با شش نفر از دوستان خود به سوی قلعه خیبر میروند. او به من میگوید:
ــ تو قلم و کاغذ خود را بردار و همراه ما بیا. باید حواست باشد که اندازه درب قلعه را ننویسی.
ــ چرا؟
ــ زیرا اگر این کار را بکنی نوشته تو را از بین خواهند برد!
ــ چه کسی این کار را خواهد کرد؟
ــ کسانی که دیشب آنها را دیدهای. وقتی بفهمند تو میخواهی دروغ آنها را آشکار کنی برایت درد سر درست خواهند کرد.