- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- کتب نویسنده 140
- رمان مذهبی 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
ــ پس من چه بنویسم؟
ــ تو اصلاً کاری به متر و اندازه درب قلعه نداشته باش. تو بی خیال یک گوشهای بنشین و ماجرای بلند کردن درب را بنویس.
من قبول میکنم و همراه آنها میروم. و چنین مینویسم: «اینجا سرزمین خیبر است. ما کنار درب قلعه خیبر هستیم که دیروز علی(ع) آن را از جا کند. یک گروه هفت نفره میخواهند این درب را از زمین بلند کنند؛ امّا هر چه تلاش میکنند موفّق نمیشوند».112
اکنون ما به سوی اردوگاه باز میگردیم. در میان راه به یکی از یاران پیامبر به نام جابر بن عبد اللّه انصاری برخورد میکنیم، او رو به ما میکند و میپرسد:
ــ از دور دیدم که با رفقا کنار درب قلعه بودید؟
ــ آری، میخواستیم آن را بلند کنیم؛ امّا نتوانستیم.
ــ شما با این هفت نفر میخواستید این کار را بکنید؟
ــ آری.
ــ شما خیلی خوش خیال هستید. ما با چهل نفر رفتیم تا آن درب را بلند کنیم نتوانستیم، آن وقت شما با هفت نفر میخواستید این کار را بکنید.
ــ راست میگویی؟!