- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- کتب نویسنده 140
- رمان مذهبی 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
در واقع سفر ما به فدک و بازگشت به مدینه چهار روز طول خواهد کشید؛ امّا فاصله خیبر تا مدینه 120 کیلومتر است و چون عدّهای با پای پیاده هستند و به صورت قافله حرکت میکنند سه یا چهار روز در راه خواهند بود. فکر میکنم ما میتوانیم بعد از بازگشت از فدک در نزدیکیهای مدینه به آنها ملحق شویم.135
و اینگونه است که سفر دو نفری ما آغاز میشود و ما به سوی سرزمین فدک به پیش میرویم. * * * به راستی فدک چگونه جایی است؟ آیا آنجا باغ دور افتادهای است؟ بعضیها هم میگویند آنجا باغ حاصلخیزی است و برای همین خدا آن را به پیامبر داده است. اگر فدک باغ است، وسعت آن چقدر است؟
در همین فکرها هستم و در حقّ تو دعا میکنم. اگر تو نبودی من هیچ وقت به فکرم نمیرسید که به فدک بروم و آنجا را از نزدیک ببینم. از قدیم گفتهاند شنیدن کی بود مانند دیدن!
آفتاب به وسط آسمان رسیده است. وقت نماز فرا رسیده است. فکر میکنم کنار آن درخت، چشمهای باشد، خوب است نمازمان را آنجا بخوانیم.
بعد از نماز، نان و خرمایی را که همراه خودت داری، میآوری و این ناهار ما میشود. من میخواهم کمی استراحت کنم؛ تو میگویی: «راه تو را میخواند».
تا چشم به هم میزنم سوار اسب سفیدت شدهای. من هم بلند میشوم و سریع به سفر خود ادامه میدهیم.
غروب نزدیک است و مقداری از راه باقی مانده است. فدک، پشت همان رشته کوه است. خورشید در افق فرو میرود، هوا تاریک میشود. باید شب را در همین جا اتراق کنیم.
صبح زود به سوی فدک میرویم. اکنون میتوانی نخلستانهای فدک را ببینی.
خدای من! چه نخلستانهای بزرگی!
تا چشم کار میکند درختهای سر به فلک کشیده خرما!