- مقدمه 1
- شهری در آستانه خطر 2
- راه تو را میخواند ! 9
- ما برای غارت نیامدیم ! 20
- وقتی فرمانده فرار میکند ! 31
- مادرم نام مرا حیدر نهاد ! 45
- سردار فاتح خیبر میآید 55
- چشمها را باید شست ! 64
- پیش به سوی سرزمین یاس 79
- مشتاق بوی بهشت شدهام ! 83
- درود بر دختر آسمان 106
- منابع 117
- اشاره 138
- نویسنده، کتب، ناشر 138
- سامانه پیامکوتاه 30004569 139
- کتب فارسی 140
- کتب نویسنده 140
- رمان مذهبی 140
- آموزههای دینی 142
- کتب عربی 145
- نشر وثوق 146
- خرید کتابهای فارسی نویسنده 147
- سامانه پیام کوتاه نشر وثوق 30004657735700 147
- همراه: 39 58 252 0912 147
- تلفکس: 700 35 77-0253 147
اینجا سرزمینی نیمه کوهستانی است و هوای بهتری نسبت به مدینه دارد. چشمههای جاری آب، صدای پرندگان، پرواز پرندهها برای تو روح بخش است.
میدانم دوست داری چند روزی اینجا بمانی و صفا کنی؛ امّا قرار ما این بود که بعد از دیدن فدک، زود به سوی مدینه باز گردیم.
تو رو به من میکنی و میگویی: لحظهای دیگر صبر کن! و باز در دل نخلستانها میروی.
نمیدانم تو را چه شده است؟ چرا نمیتوانی از فدک دل بکنی؟ چرا دلت اسیر این سرزمین شد؟ چرا؟
ناگهان نسیم میوزد و تو بوی گل یاس را احساس میکنی. مدهوش میشوی.
آخرین نگاه تو به سرزمین فدک با بوی گل یاس آمیخته شده است. فدک همیشه تو را به یاد گل یاس میاندازد. در گوشه قلبت مینویسی: «فدک، سرزمین گل یاس است».
رو به من میکنی و میگویی: این بوی یاس از کجاست؟ من نمیدانم، تو نمیدانی، هیچ کس نمیداند.
گذشت زمان این راز را آشکار خواهد کرد.
مشتاق بوی بهشت شدهام !
ما به سوی مدینه حرکت میکنیم، خیلی دلم میخواهد همراه با پیامبر وارد شهر بشویم.