- مقدمه 1
- اشاره 3
- از کودکی تا جوانی 3
- حسن در شجاعت 15
- حسن در وجهه عمومی 30
- فصل ظلمت 37
- اشاره 37
- آغاز خیانت 47
- اشاره 63
- تجدید وحشت 63
- اسلام در قوس سقوط 73
- اقوام یمن 80
- بنی مضر 81
- بنی ربیعه 81
- خطای عمر 84
- فکر عمر 85
- حکومت بنی امیه 91
- خلاف عهد 128
- اشاره 128
- قتل و تبعید 150
- ولایت عهد 152
- اشعث بن قیس 153
- آخرین موعظه 161
- آخرین لحظه 165
- یک وصیت دیگر 166
- اشاره 178
- پس از مرگ امام حسن مجتبی علیه السلام 178
- یک حکایت شنیدنی 179
- پاداش جعده 181
- نام و نشانش 183
- شمایل حسن 183
- پسرانش 184
- جوانان بنی حسن 184
- چند کلمه حکمت 187
- چند بیت شعر 191
با آن کس دوست باش ای جناده که دست ترا به آرزوی تو نزدیک سازد و شکستگی های زندگی ترا جبران کند و محاسن و فضایل ترا فراموش مدارد.
اگر دست حاجت بسویش دراز کنی محرومت نفرماید و اگر لب به خاموشی
فروبندی با تو سخن گوید و ترا به سخن آورد و به روز غم یار تو باشد. از او بتو ناگوار و ناشایست نرسد و بهمراه او راه تو به انحراف و بیراهه کج نشود.
ترا بروزگار بینوایی تنها مگذارد و بهنگام قسمت از بهره ی خویش چشم بپوشد و سود ترا بر سود خویش رجحان دهد.
امام علیه السلام در آن روز برای ادای حکم و موعظت آماده بود و شاید اصراری داشت که از آخرین روزهای زندگی استفاده فرماید و گفتنی ها را بازگوید.
هنوز جناده بن امیه نشسته بود که عمر بن اسحاق از در درآمد.
عمر می گوید مردی به همراهم آمده بود تا از امام مجتبی عیادت کند.
تا چشمان حق بینش به من افتاد فرمود:
- عمر! هر چه میخواهی از من بپرس.
گفتم:
- نه. نه بخدا. تا ترا دوباره تندرست و شاداب نبینم از تو مسئله ای نخواهم پرسید.
در این هنگام چهره ی مبارکش بهم برآمد و با کمک پرستارانش از جا برخاست به حرم رفت و پس از چند دقیقه برگشت و نشست و فرمود:
- عمر! حرف بزن میترسم فرصت از دست برود و باز هم گفتم