- مقدمه 1
- از کودکی تا جوانی 3
- اشاره 3
- حسن در شجاعت 15
- حسن در وجهه عمومی 30
- فصل ظلمت 37
- اشاره 37
- آغاز خیانت 47
- اشاره 63
- تجدید وحشت 63
- اسلام در قوس سقوط 73
- اقوام یمن 80
- بنی مضر 81
- بنی ربیعه 81
- خطای عمر 84
- فکر عمر 85
- حکومت بنی امیه 91
- خلاف عهد 128
- اشاره 128
- قتل و تبعید 150
- ولایت عهد 152
- اشعث بن قیس 153
- آخرین موعظه 161
- آخرین لحظه 165
- یک وصیت دیگر 166
- اشاره 178
- پس از مرگ امام حسن مجتبی علیه السلام 178
- یک حکایت شنیدنی 179
- پاداش جعده 181
- نام و نشانش 183
- شمایل حسن 183
- پسرانش 184
- جوانان بنی حسن 184
- چند کلمه حکمت 187
- چند بیت شعر 191
یابن رسول الله تا خدا شفایت ندهد و بهبودی تو باز نگردد از تو توقع موعظت و نصیحت نخواهم داشت.
کمی مکث کرد و فرمود:
- میدانی چه شده؟
- نه یابن رسول الله.
- حالم بهم خورده بود. هم اکنون به اندرون رفتم و قی کردم و با چشم خود پاره های کبدم را در طشت دیدم.
عمر! من چند بار مسموم شده بودم ولی هرگز زهری به شدت و شرارت این زهر به کامم نریخته بودند من از این عارضه شفا نخواهم
یافت.
آخرین لحظه
در روز بیست و هفتم ماه صفر سال پنجاهم هجرت امام مجتبی برادرش حسین بن علی را بحضور طلبید و دستور فرمود که اتاقش را از هرچه آشنا و بیگانه است خلوت کنند.
در آن هنگام حسین را در کنار بسترش نشانید و به آغوشش کشید.
این دو برادر چند لحظه در آغوش هم گریه کردند و بعد حسن بن علی مواریث امامت را به حسین بن علی واگذاشت و به تقریر وصایای خود پرداخت:
روزگار من به پایان رسیده است.
انی اوصیک بوصیه فاحفظها. فاذا انامت فهیئنی ثم وجهنی الی رسول الله لا حدث به عهدا اصرفنی الی امی فاطمه ثم ردنی فادفنی باالبقیع.
این برنامه ای بود که امام حسن مجتبی شخصا برای تجهیز جنازه ی خود تنظیم فرموده بود.
- برادرم گوش کن. وصیت مرا محترم بشمار و وقتی چشم