- مقدمه 1
- اشاره 3
- از کودکی تا جوانی 3
- حسن در شجاعت 15
- حسن در وجهه عمومی 30
- فصل ظلمت 37
- اشاره 37
- آغاز خیانت 47
- اشاره 63
- تجدید وحشت 63
- اسلام در قوس سقوط 73
- اقوام یمن 80
- بنی مضر 81
- بنی ربیعه 81
- خطای عمر 84
- فکر عمر 85
- حکومت بنی امیه 91
- خلاف عهد 128
- اشاره 128
- قتل و تبعید 150
- ولایت عهد 152
- اشعث بن قیس 153
- آخرین موعظه 161
- آخرین لحظه 165
- یک وصیت دیگر 166
- پس از مرگ امام حسن مجتبی علیه السلام 178
- اشاره 178
- یک حکایت شنیدنی 179
- پاداش جعده 181
- نام و نشانش 183
- شمایل حسن 183
- پسرانش 184
- جوانان بنی حسن 184
- چند کلمه حکمت 187
- چند بیت شعر 191
از آن معبر عمومی به آسودگی آمد و رفت می کردند
ولی وقتی که حسن بن علی با آن هیکل موزون و سیمای زیبایش به کوچه می آمد یکباره راه عبور و مرور مسدود می شد.
زنان، مردان، آشنایان، ناشناس ها و حتی کودکان خردسال همینکه قیافه ی محتشم و مجلل او را می دیدند از رفتار می ماندند. حشمت حسن، جلال حسن، ابهت وجود حسن مردم را دورباش می گفت:
گروهی هم که مشتاق بودند پسر فاطمه ی زهرا را از نزدیک ببینند چون چون شنیده بودند که ایده آلشان بی پرده و بیدریغ به کوچه می نشیند برای تماشایش سر وقت به معبر می آمدند و چنان ازدحامی بوجود می آوردند که سر و صدایش شهر را لبریز می ساخت.
بالاخره امام حسن مجتبی از ادامه ی این تفریح خودداری کرد. دیگر بر در خانه اش نمی ایستاد تا راه عمومی را بروی عابرین ببندد.
حدیث ازدواج های امام حسن و طلاق های بسیارش حدیثی مشهور است حتی امیرالمؤمنین بوی عنوان «مطلاق» داده بود.
ولی معهذا اشراف و اعاظم قوم دختران خود را مشتاقانه بعقد او درمی آوردند و از برکت این وصلت به زمین و زمان مباهات و افتخار می فروختند.
حتی یکی از رجال وقتی که امام حسن مجتبی را خواستگار دخترش دید به سادگی گفت:
انی مزوجک و اعلم انک طلق ملق قلق.
با اینکه می دانم زنان خود را به سرعت طلاق می گویی. با اینکه می دانم از مال و منال دنیا دستت تهی است. با اینکه می دانم در تو استقامت زن داری نیست. با همه ی این معلومات باز هم دخترم را بتو خواهم داد